<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rdf:RDF xmlns="http://purl.org/rss/1.0/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel rdf:about="https://rangekhoda.kowsarblog.ir/">
	<title>رنگ خدا</title>
	<link>https://rangekhoda.kowsarblog.ir/</link>
	<description></description>
	<dc:language>fa-IR</dc:language>
	<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>
	<items>
		<rdf:Seq>
					<rdf:li rdf:resource="https://rangekhoda.kowsarblog.ir/حجاب-دغدغه-این-روزهای-من"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://rangekhoda.kowsarblog.ir/فاصله-3"/>
				</rdf:Seq>
	</items>
</channel>

<item rdf:about="https://rangekhoda.kowsarblog.ir/حجاب-دغدغه-این-روزهای-من">
	<title>حجاب دغدغه این روزهای من</title>
	<link>https://rangekhoda.kowsarblog.ir/حجاب-دغدغه-این-روزهای-من</link>
	<dc:date>1395-07-29T01:45:00Z</dc:date>	<dc:creator>اسماعيلي</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;این روزها باترس ازحجاب میگویم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منتظرند تا اسمش رابیاورم وآنها آوارشوند روی سرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حس میکنم آنها بیشتر ازمن روی بی حجابیشان متعصبند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیخواهم قضاوتشان کنم اما&amp;#8230;&amp;#8230;..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی سنگ دلند که اینگونه گوهر ارزشمند زهرا(س) را بی ارزش میدانند&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rangekhoda.kowsarblog.ir/حجاب-دغدغه-این-روزهای-من&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها باترس ازحجاب میگویم</p>
<p>منتظرند تا اسمش رابیاورم وآنها آوارشوند روی سرم</p>
<p>حس میکنم آنها بیشتر ازمن روی بی حجابیشان متعصبند</p>
<p>نمیخواهم قضاوتشان کنم اما&#8230;&#8230;..</p>
<p>خیلی سنگ دلند که اینگونه گوهر ارزشمند زهرا(س) را بی ارزش میدانند</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://rangekhoda.kowsarblog.ir/حجاب-دغدغه-این-روزهای-من">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://rangekhoda.kowsarblog.ir/فاصله-3">
	<title>فاصله</title>
	<link>https://rangekhoda.kowsarblog.ir/فاصله-3</link>
	<dc:date>1393-10-28T01:22:00Z</dc:date>	<dc:creator>اسماعيلي</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt; هیچ وقت نیفتاده بود ,همیشه سرحال وسرپا بود&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;, اماروزی نبود که &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;نگران زمین خوردنش نباشد همیشه ازتنهایی ترس داشت از اینکه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;کسی نخواهدبود که دستش را بگیرد ویاریش کند &amp;#8230; .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;وخدا بنده اش رامیدید,نگرانیش رامیشنید وهر روز بی صدا از فکربنده اش قلبش میشکست &amp;#8230; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;اما بنده غرق غروربود آنقدر خودخواه بود که خدا رانمیدید , صدایش نمیکرد , درد ودل نمیکرد , آن هم باخدایی که بی صبرانه منتظرش &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;بود تابخواندش&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;گاهی به اطرافیانش محبت میکرد ,فقط با این نیت که اگر احتیاج داشت یاریش کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;خدادلتنگش بود,دیگرتاب دوریش رانداشت,خواست فاصله هایی که بنده ساخته بود را ازمیان بردارد یاشاید هم میخواست کمی با بنده &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;عزیزش شوخی کرده باشد اما مراقبش بود,قصد آزارش را نداشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;بنده وقتی زمین خورد ترسید , فهمید روز مبادایی که نگرانش بود فرارسیده است اما باخود گفت : من به خیلی ها کمک کرده ام آنها تنهایم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;نمیگذارند,دست دراز کرد تایکی از همان خیلی ها دستش رابگیرند, اماکسی متوجهش نبود,خواست فریاد بزند اما صدایش در نمی آمد, &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;یادش آمد خواستن, توانستن است پس خودش تلاش کرد تا بلندشود ,اما وضع لحظه به لحظه بدتر میشد, ناامیدی تمام وجودش را فراگرفته &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;بود , مایوس همانجا افتاد , کم کم اشکش فرو ریخت واین ناب ترین لحظه زندگیش بود, نا خود آگاه به کسی فکر کرد که اصلا آشنایش &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;نبود , اما عجیب به او اعتماد داشت , غریبه ای که به دنیا دنیا آشنا می ارزید وزیر لب نام غریبه را زمزمه کرد: &amp;#8220;خدا&amp;#8221; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;خدا به روی بنده اش لبخند زد, لبخندی که قلب بنده فراموشکار را به لرزه در آورد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;از شادی خدا تمام دنیا پراز خوبی شد وبنده ای از بندگان خدا دست دراز کردو اورابلند کرد, انگارتازه به دنیا آمده بود, هیچ دل نگرانی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;نداشت , با خودش گفت:&quot;زندگی چقدر زیباست&quot;  وبه آسمان نگاه کرد &amp;#8220;خداهم مانند او اشک میریخت&quot;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rangekhoda.kowsarblog.ir/فاصله-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: large;"> هیچ وقت نیفتاده بود ,همیشه سرحال وسرپا بود</span><span style="font-size: large;">, اماروزی نبود که </span><span style="font-size: large;">نگران زمین خوردنش نباشد همیشه ازتنهایی ترس داشت از اینکه </span></p>
<p><span style="font-size: large;"> </span></p>
<p><span style="font-size: large;">کسی نخواهدبود که دستش را بگیرد ویاریش کند &#8230; .</span></p>
<p><span style="font-size: large;">وخدا بنده اش رامیدید,نگرانیش رامیشنید وهر روز بی صدا از فکربنده اش قلبش میشکست &#8230; </span></p>
<p><span style="font-size: large;">اما بنده غرق غروربود آنقدر خودخواه بود که خدا رانمیدید , صدایش نمیکرد , درد ودل نمیکرد , آن هم باخدایی که بی صبرانه منتظرش <br /></span></p>
<p><span style="font-size: large;">بود تابخواندش&#8230;</span></p>
<p><span style="font-size: large;">گاهی به اطرافیانش محبت میکرد ,فقط با این نیت که اگر احتیاج داشت یاریش کنند.</span></p>
<p><span style="font-size: large;">خدادلتنگش بود,دیگرتاب دوریش رانداشت,خواست فاصله هایی که بنده ساخته بود را ازمیان بردارد یاشاید هم میخواست کمی با بنده <br /></span></p>
<p><span style="font-size: large;">عزیزش شوخی کرده باشد اما مراقبش بود,قصد آزارش را نداشت.</span></p>
<p><span style="font-size: large;">بنده وقتی زمین خورد ترسید , فهمید روز مبادایی که نگرانش بود فرارسیده است اما باخود گفت : من به خیلی ها کمک کرده ام آنها تنهایم </span></p>
<p><span style="font-size: large;">نمیگذارند,دست دراز کرد تایکی از همان خیلی ها دستش رابگیرند, اماکسی متوجهش نبود,خواست فریاد بزند اما صدایش در نمی آمد, </span></p>
<p><span style="font-size: large;">یادش آمد خواستن, توانستن است پس خودش تلاش کرد تا بلندشود ,اما وضع لحظه به لحظه بدتر میشد, ناامیدی تمام وجودش را فراگرفته </span></p>
<p><span style="font-size: large;">بود , مایوس همانجا افتاد , کم کم اشکش فرو ریخت واین ناب ترین لحظه زندگیش بود, نا خود آگاه به کسی فکر کرد که اصلا آشنایش </span></p>
<p><span style="font-size: large;">نبود , اما عجیب به او اعتماد داشت , غریبه ای که به دنیا دنیا آشنا می ارزید وزیر لب نام غریبه را زمزمه کرد: &#8220;خدا&#8221; </span></p>
<p><br /><span style="font-size: large;">خدا به روی بنده اش لبخند زد, لبخندی که قلب بنده فراموشکار را به لرزه در آورد. </span></p>
<p><span style="font-size: large;">از شادی خدا تمام دنیا پراز خوبی شد وبنده ای از بندگان خدا دست دراز کردو اورابلند کرد, انگارتازه به دنیا آمده بود, هیچ دل نگرانی </span></p>
<p><span style="font-size: large;">نداشت , با خودش گفت:"زندگی چقدر زیباست"  وبه آسمان نگاه کرد &#8220;خداهم مانند او اشک میریخت".<br /></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://rangekhoda.kowsarblog.ir/فاصله-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>
</rdf:RDF>
